تبليغاتX
عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار

خداوند...ما تورا بخشنده دیدیم و گنه کار شدیم، تو ما را چگونه دیدی و اینهمه وفادار ماندی؟!!

 

سئوگی ده گونش کیمی اول،

دوستلوقدا آخار سو کیمی،

تواضعدا توپراق کیمی...

هر نه اولورسان اول، یا اولدوغون کیمی گورون با گوروندویون کیمی اول...

+ تاريخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 15:2 نويسنده زهرا |

 

های نود...

دیگر برنگرد...دیگر تکرار نشو

های نود...آنچه به یغما بردی تمام هستی ام بود...مبارکت باشد نفسِ زهرا

دیگر جسمی مانده و دو چشم بی معنا...روحش مال تو...

های نود... چه ها که نیاموختی...چه دروغ ها که فاش نکردی...

سیلی زدی به گوش تمام خواب ها و رویاهایم... و آنچنان از خواب پریدم که یادم رفت که بودم که شدم

های نود... در تو "من به چشن خویشتن دیدم که جانم می رود..."

من در تو مردم...خدا بیامرزدم...

"خدایا...مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان

و اضطرابهای بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و دردهای عزیز بر جانم ریز..."

"شریعتی"

+ تاريخ جمعه 4 فروردین1391ساعت 2:43 نويسنده زهرا |

 

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندان راه نیست

رهروی باید جهانسوزی نه خامی بی غمی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندرین دریا نماند هفت دریا شبنمی...

 

خدایا این رسمش نیست...بیا پایین و اشک هام رو پاک کن...خدایا تو آفریدی...پس دریاب

دلم طوفانه...

+ تاريخ شنبه 27 اسفند1390ساعت 12:5 نويسنده زهرا |

مرا در این سکوت سرد چه کسی می فهمد؟

در این وهم تاریک دلم عجیب میگیرد و دلم عجیب تنگ می شود برای خودم...

و چه دردِ باشکوهی ست که مایه ی لذتِ گرگ هاست...

گرگ که نه...لاشخورها...

گرگ عظمت دارد... منتظر نمی ماند که بیوفتی... هجوم می آورد و می درَد دلت را...

اما لاشخور می ترسد که قدم جلو نهد.... درد کشیدنت را نظاره می کند و می ماند که جان دهی...

و تنها لاشه ی دل توست که مایه ی لبخندش می شود...

چه لبخند مشمئزکننده ایست... و چه بیچاره است لاشخور...

خدایا شکر... که رهایم نکرده ای به بی دردی... که هستی ات را اینچنین نشانم می دهی...

دلم را بزرگتر می کنی در این آزمون زندگی...

اما خدا آن گاه که چشمانم نباشد و خاک سردی در آغوشم کشد...

آن گاه که فقط دلم گواهِ ثانیه ثانیه داغِ این خاک باشد... آنجاست که بلند می گویم الوعده وفا...

و تو مرا با همه کوچکی ام عزیز بدار که یک بار...تنها یک بار لبخندم از صمیم قلبم باشد...

خدا چشمانم با آسمانِ شب غریبه شده... چشم می دزدم که نبینم ستاره ها را... ماه را...

چشم می دزدم که یادم نیاید من با شب چه حرف ها داشتم...یادم نیاید ماه دیوانه ام میکرد...

خدا دلم دیوانگی میخواهد

خدا بیا و وساطتت کن بین من و دلم که آشتی کنیم... دلم برای خودم تنگ شده عجیب...

بانوی اردیبهشت گفت که: از خدا پرسیدم اگر در سرنوشت ما همه چیز را از قبل نوشته ای ، آرزو کردن چه سود دارد؟

خداوند خندید و گفت: شاید در سرنوشتت نوشته باشم "هرچه آرزو کرد؟"...

+ تاريخ یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 14:28 نويسنده زهرا |

 

مردهای کوچک حرف های بزرگ می زنند...

سنگ بزرگ...!

عق ام میگیرد از بزرگ گویی ها...

لطفا کیسه ای دهید!

+ تاريخ شنبه 8 بهمن1390ساعت 19:28 نويسنده زهرا |