عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند
چند روز پیش مامان نزدیکای غروب ازم پرسید امروز چندشنبس؟ گفتم پنجشنبه مامان گفت منو ببر باغ رضوان.اولش گفتم نه الان ترافیکه ولی بعدش... دلم نیومد که دلشو بشکنم. گفتم زودی آماده شو بریم. رفتیم. دل خودمم گرفته بود. سر خاک که رسیدیم انگاری دلم خیلی قبل از من اونجانشسته بود... سنگ روکه شستم انگاری غبارازروزگار گذشتم برداشتم و دوباره همه ی صداها ولحظه ها برام زنده شدن مامان تو راه از بچه گی هات می گفت دادا. از اینکه چه جوری با کلی عذاب و درد به دنیا اومدی. از اینکه یه پسر سفید و تپل بودی. از بزرگ شدنت.از روزای شلمچه که رفتی و از دامادیو عروسیت... داداش؟تو چه کردی باهاش که الانم لحظه لحظهء پلک زدنت یادش نرفته؟ چه کردی که هربار سنگ قبرت رو بغل میگیره و می بوسه و از ته دل اشک میریزه؟ چه کردی که دیگه سخت توی خونت پا می ذاره که نکنه با دیدن جای دستات روی در و دیوار خونه ای که ساختی دردشو تازه کنه؟ چه کردی که الان بزرگترین آرزوش به خواب دیدن توئه؟ خوش انصاف.اونم ازش دریغ میکنی؟ گاهی فک میکنم نمی شناسمش.آینه ی دلش تیکه تیکه شده. این روزای پاییز بوی غربت میده .کم مونده به روز نحس زندگیمون... این روزا بود که یه خبر شوم ، طوفانی بپا کرد تو خونه ی کوچیک اما گرم ما. این روزا بود که من دعا کردن و خواستن از خدا رو با همه بچگیم یاد گرفتمو نمی دونم چراساکت اما از ته دل خدا خدا میکردم که بمونی. که نری. که تنهامون نذاری. آخه عاشق صدای گرم و مهربونت بودم وقتی با همه بزرگیت اسم منه کوچولو رو صدا میکردی. کم مونده به روز پر پر شدنت کم مونده به روزی که همه زندگیمو باختم. انگاری تو یه شب هم تورو ازم گرفتنو هم مادرو پدرمو. آخه اونا بعد تو دیگه همونای سابق نبودن. من اون روز با رفتن تو یتیم شدم... چون حتی دیگه نگاه مامان گرم نبود وقتی نگاهم میکرد... یخ بود...بی روح...سرد...مات دلم اندازه ی یه قرن گرفته بود. وقتی با مامان میام اونجا نمی دونم چرا نمی تونم گریه کنم. فقط به اون چشمای آشنای روی سنگ قبر زل می زنمو حرف می زنم تو دلم باهاش. نمی دونم حکمت خدا چی بود برای بردن تو. ولی از وقتی رفتی شدی همدرد همه ی لحظه هام. کسی که میشنوه و حرف نمی زنه. کسی که انگار شده اسطوره ی همه ی خوبی ها برام.ولی کمی بی وفا نمی دونم شاید خیلی به خدای خودت وفادار بودی که ترجیحش دادی به ما دادا پایین سنگت یه مرد خوابیده ما زمینی ها اسمشو نمی دونیم. من بهش میگم "مرد"چون همه ی معنای این کلمه رو داره. جونش رو داده بدون اینکه اسمش رو بگه به ما. الان تو می دونی اون کیه. کیه که وقتی پیشش میرم دلم سبک میشه. سلام آبجی تو بهش برسون.دوستای خوبی باشین تورو به اون خدایی که ایمان داری.تورو به همه ی باور هات...بیا دلم برات تنگ شده. به خدا تنگ شده... به کی بگم؟ خدایا صدامو می شنوی؟ آره... می شنوی پس همه چی رو می ذارم به حق خدایی و بندگی خودت و خودم... امروز هشت هشت هشتادوهشت و تولد هشتمین امام خدایا کمکم کن. توکل به تو کردمو توسل به امام هشتم که... انشالا این بار نتیجه میگیرم خیلی دوستت دارما مهربون -------------------------------------------------------------------------- اگر اکنون امیدوارانه ره آسمان را می جویم همه از ابهت و بزرگی نام توست پروردگارا ماه تنهایت چشم انتظار کوچه های دلتنگی ست اما اینبار کوچه بوی غربت یاس را نمی دهد کوچه سرد نیست، باران برای پنهان کردن اشک های ماه نمی بارد... این بار کوچه فرق میکند با همه روزهایش یادت هست؟ آن پیچک صورتی آغازین نگاه؟ مرز بین عشق و نفرت؟ اکنون دل تنهای شب زده دیگر اسیر نرده های تنگ آن پنجره نیست دیگر فراموش کرده رنگ نفرت دیرینه را تو یاری اش کردی یادت هست؟لحظه هایی که در مرداب سردی دست و پا میزد تو دستش را گرفتی عاشق یاری بی چشم داشت توام... اینک ماه شبان تو ماه آسمان تاریک، هم قصه ی تنهای شب زده ات گشته شب! همان که ترس و کینه و اشک را زمانی یادگار همیشگی لحظه هایم کرده بود و اکنون همان شب دیریست که شب زده اش را به میهمانی پرنور ماه و ستاره اش فرا خوانده تو چقدر مهربانی معبودم شکر... دیریست که چشمان ماه به پیچ جاده دوخته شده اند و در انتظارند ماه تنها، راه می نماید و دل امیدوارانه می تپد و می تپد گاهی از نگریستن و شمردن طلوع و غروب جاده خسته می شود اما اما... بگذار راز این اما برای دل مهتابی ام باقی باشد...
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید (شریعتی) آخرین شب قدر... شب بیست و سوم و من... تنهام امسال قسمت نشد توی مراسم دسته جمعیش شرکت کنم قسمت نشد بلند و همراه همه بگم: سبحانک یا لااله الا انت ، الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب خدایا صدای تنهایان این عالمم می شونی مگه نه؟ به یکی گفتم که نشد برم بهم گفت "برو طواف دلی کن که کعبه خود سنگ است که آن خلیل بنا کرد و این خدای خلیل" امشب دستامو به درگاهت بلندتر میکنم آخه شنیدم کسی دست خالی برنمی گرده شنیدم خیلی ها گفتن" خدای ما خیلی خداست" خدای زهرا؟امشب یه نگاهی به حال دل زهرات می کنی؟ دلواپسه... می ترسه... شک داره... گم شده... کمکش میکنی؟ خدایا؟ما آدما چقدر سخت می بخشیم گناه همدیگه رو و تو چه آسون گفتی که " اگر هزار بار توبه شکستی برگرد که من می بخشایم گناهت را حتی اگر دریا دریا باشد ،حتی اگر اندازه ی کوه ها باشد" چه این از ذات خدایی توست و آن از کوچکی و بندگی ما. خدایا ! سرنوشت امشب رقم خواهد خورد خدای سرنوشت ساز در سرنوشتمان نیکی و پاکی و عشق بنویس سلامتی و شادی و عزت بنویس و در سرنوشتمان یاد همیشه ی خدا را بنویس... خداوندا عاشق بخشایش بی چشم داشتتم امشب که قرآن بر سر نهادم ملائک را به دور خود احساس خواهم کرد خدایا دلم را خالص کن برای نور خداییت دل زهرایت را امشب از نو بنا کن آمین... پی نوشت: خدا جوابم رو چه قشنگ داد که : حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور شُکر مهربانم...
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد
اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن



