عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند
هستي غريبه ها مي دانند كه شانه هاي غرورت تشنه ي هق هق است... حتي مي دانند كه بايد پلك هايت را دوست داشت تا آشنايي را نشناسي! مي داني من هيچ بغضي را ارزان نفروختم تنها،سايه هاي حضورم را پوششي مي كنم بر شانه هاي عريان غرورت تا غريبه ايي عبور كند... "گيسو،دختر سرزمين من" (ادامه ی مطلب عکس در خواستی دوستای خوبمه"شادمهر" وقتی قدم درکوچه باغهای خیال می گذارم٬سفرمی کنم به دوردستها٬به منتهای حضورنقره فام ماه به آنجا که آسمان شبهایش پرستاره است و شب بوهایش آرام٬نیلوفرانش آبی وعاشقانش نجیب٬ به آنجا که محبت ودوستی حرمت دارد وعاشقی شرم همانجا که مرداب هایش تقدس عشق رامسموم نمی کنند همانجا که مردمانش دل را به نان نمی فروشند همانجا که پاییز بهار عاشقان است آنجا بت بتخانه ها دل است و هر که حرمت دل را ندارد٬کافر من پناه می برم به این دیار ومی گریزم ازتمام درهای بسته ودلهای اسیر در کنج زندانهای تاریک می گریزم از غربت دیار نامهربان و می هراسم ازتمام انسان هایی که عشق را در ذره ذره ی خیال خود٬در میان سنگ های فرسوده ی آنسوی دریا و دور از دسترس خورشید جا گذاشته اند دستان دوستی ها به وسعت فاصله ها خالی از صداقت است و قلب هامان سرد وتهی باید رفت می روم زیرا که خسته از کوچه های مچاله شده و خانه های ویرانم می روم زیراتمام نوشته هایم چروک خورده اند وخنده هایم بوی فریاد گرفته birak beni ruzgarlara,firtinalara yetar ki senin gunun guneshli olsun ach chichaklarini guneshle, varsin benim gullarim solsun... سلام دوستای خوبم این پست فقط مخصوص دفاع از یه خاطره ست.دفاع از یه یادگاری٬دفاع از های هیتلر هرکسی هم که حس کرد که این خاطره یه جورایی واسش عزیزه باید بیادو دفاع کنه این بایدو گفتم که بدونید نباید از حقتون ساده بگذرید چرا نباید ما هم بعد چهار سال بتونیم ادعا کنیم که چند نفر به دوستامون اضافه شدن٬ چرا باید یه آدم ترسو که فقط بلده چرند بگه ٬ بتونه رشته ی دوستی هامونو پاره کنه چرا باید یادمون بره که بالای سرمون وهمون خدا ساده از گناه یه شیطنت که با آبروی کسی بازی میکنه نمیگذره های هیتلر باید زنده بمونه٬ همین اونایی که موافقن یا علی من خسته ترین واژه ی ملموس غروبم کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید...!!! ۰۰:۰۲ ۰۰:۰۱ ۰۰:۰۰ بوووووووووووووووووووووووووووم م م م م انتظار تموم شد راستش دیدم دیگه گناه دارین تو کف بمونین٬ خودمو معرفی کردمو خلاص...!!! (البته اینارو واسه این گفتم که خودمو تحویل گرفته باشم اونایی هم که حدس زدن کیم٬آفرین صد آفرین٬هزارو..... بقیه شم خودشون بخونن.بعدشم برن به حساب من یه نوشابه از سوپری سر کوچشون بگیرنو...یخورده نگاش کنن بعد زود پسش بدنو بیان از همه ی دوستای خوبم که تو همین اول راه زحمت کشیدنو نظر دادن ممنونم و امیدوارم رفیق نیمه راه نباشن وبازم بیان من این وبلاگو واسه دل خودمو دنیای تنهایی هام ساختم٬و خوشحال می شم که هر کسی که حس کرد میتونه این دنیا رو رنگین تر کنه بیادو سر بزنه از همتونم کمک می خوام تا از این بهتر بشه از استاد وبلاگ کلاس٬های هیتلر٬ هم بابت راهنمایی هاشون نهایت تشکر رو میکنم یه چیزی رو هم باید بگم واسه بعضی از دوستانی که فکرای بد کردن٬ این وبلاگ اصلا واسه روکم کنی ورقابت و این حرفا نیست٬ و کاملا دوستانه هستش ما از این جسارت ها نمی کنیم. تا بعد... "زهرا" ۱- توي ماهيتابه روغن ميريزن . تو به من دنیا رو دادی٬ من به تو خاطره دادم دعوتت می کنم امشب٬ به دلی که بی تو سرده به دلی که پاره پاره ست٬به دلی که توبه کرده دعوتت می کنم امشب به یه قطره اشک و هق هق پرپر حادثه با تو٬ سهم من بغض دقایق... دعوتم کن که بسوزم توی شک دل بریدن ای خدا کی بود که برگشت٬سایه ی تو یا دل من... زندگی سراشیبی سکوتی ست که سقوط تو طنین سکوتش را درهم می شکند مگر می شود روی از تو برتابید٬سقای دشت جنون... داری می آیی از افقی دور٬ داری می آیی از افق دشتی تشنه که گویی خون سرخ تو سیرابش خواهد کرد مگر این دشت نمی داند که خون تو بهای سنگینی دارد؟ مگر نمی داند که فریاد لبان تشنه ات برای همیشه سیاهپوشش خواهد کرد؟ امشب تو راه می روی وطفلان وحشت زده ی قافله از صدای قدم های استوارت آرامش را وام می گیرند امشب زمین می رود که به سوگ مرد مردانش نشیند... علمدار دشت خون٬ اکنون نیز تشنه لبان از تو آب می خواهند٬ اکنون نیز طفلانی یتیم٬چشمانی گریا ن٬دلهایی شکسته٬ به دعای خیر تو دل بسته اند می دانم که فرشته ی کربلا رسم شکستن نمی داند... خوب می دانم... آیا در اندیشه ی هیچ رهگذری برگ خشکی خمیده جای می گیرد؟؟ زوزه ی باد وحشی می لرزاند تن عریان برگ پاییزی را٬و او درتقلای ماندن٬ می رقصدو می گرید... آسمان بغض خاکستریش را فرو می دهد و دریغ می دارد باریدن را... کلاغ پیر آشیانه اش را به دست سرما سپرده و کوچیده به وادی خوبی ها٬ به سرزمین نور... اما... برگ پاییزی انتهایی جز ساحل بی آب درختش ندارد... می ریزد و در انتظار رهگذری می ماند که با یک گام خود نابودش کند... مرگ آبی ست ٬ سرد و بی روح... گاهی مرگ صدای وحشتناک خنده هایش را به گوش عاشقان می رساند٬ و می گوید که "من پیروزم٬حتی اگر تو برترین باشی" من از صدای مرگ٬از بوی جدایی و تنهایی می ترسم... من از اجبار٬از هرچه که بوی نفرت می پراکند٬ می ترسم... من از دوست داشتن وخیلی دوست داشتن می ترسم... معبود دیرینه ام... مرا پناهی امن باش برای همه ی ترس هایم... پر از دلتنگی٬ پر از خاطره است٬ تصویری از گذشته... خدایا! فریاد درگلویم می شکند٬ و سنگ یادتولحظه های شیشه ایی را درهم میکوبد ...ثانیه ها غریبانه می گذرندومن... خالی از واژه اما٬لبریز از تو .... آرام می گیرم..!! صورتش از هرم حسی ناشناس می سوخت. چقدر با خودش ور رفته بود امروز در تقویم چه روزی بود مهم نبود.مهم این بود که او بعد جنگی سخت که با خودش داشت٬پیروز شده بود... با پاهای لرزان گام برداشت٬هنوز چند قدم مانده بود... می دانست منتظرش است٬به او که رسید اشک و لبخند به هم آمیخت... حال عجیبی داشت٬گل را تقدیم کرد٬دستانش لرزید. یاد اولین دیدارشان افتاد٬چه ناشیانه سلام کرده بود و او به حرکاتش خندیده بود و همین خنده تمام وجودش را تحت تاثیر قرار داده بود حالا همین حس را داشت... ساعتی کنارش او٬که همه ی زندگی اش بود نشست و فقط نگاهش کرد ٬کلمات گم شده بود و فقط نگاه معنای حرف دل بود... خالی که شد برخاست و عظم رفتن کرد... از گورستان که بیرون آمد سبک شده بود... و می دانست که غروب آن روز طلوعی دیگربود... پدرکه مرد٬تنهایی مادرماند ومشق های ناخوانده ی زندگی یک کودک... نوشته ی فرشته ک٬دوست گلم صورتش از هرم حسی ناشناس می سوخت. چقدر با خودش ور رفته بود امروز در تقویم چه روزی بود مهم نبود.مهم این بود که او بعد جنگی سخت که با خودش داشت٬پیروز شده بود... با پاهای لرزان گام برداشت٬هنوز چند قدم مانده بود... می دانست منتظرش است٬به او که رسید اشک و لبخند به هم آمیخت... حال عجیبی داشت٬گل را تقدیم کرد٬دستانش لرزید. یاد اولین دیدارشان افتاد٬چه ناشیانه سلام کرده بود و او به حرکاتش خندیده بود و همین خنده تمام وجودش را تحت تاثیر قرار داده بود حالا همین حس را داشت... ساعتی کنارش او٬که همه ی زندگی اش بود نشست و فقط نگاهش کرد ٬کلمات گم شده بود و فقط نگاه معنای حرف دل بود... خالی که شد برخاست و عظم رفتن کرد... از گورستان که بیرون آمد سبک شده بود... و می دانست که غروب آن روز طلوعی دیگربود... پدرکه مرد٬تنهایی مادرماند ومشق های ناخوانده ی زندگی یک کودک... نوشته ی فرشته ک٬دوست گلم صورتش از هرم حسی ناشناس می سوخت. چقدر با خودش ور رفته بود امروز در تقویم چه روزی بود مهم نبود.مهم این بود که او بعد جنگی سخت که با خودش داشت٬پیروز شده بود... با پاهای لرزان گام برداشت٬هنوز چند قدم مانده بود... می دانست منتظرش است٬به او که رسید اشک و لبخند به هم آمیخت... حال عجیبی داشت٬گل را تقدیم کرد٬دستانش لرزید. یاد اولین دیدارشان افتاد٬چه ناشیانه سلام کرده بود و او به حرکاتش خندیده بود و همین خنده تمام وجودش را تحت تاثیر قرار داده بود حالا همین حس را داشت... ساعتی کنارش او٬که همه ی زندگی اش بود نشست و فقط نگاهش کرد ٬کلمات گم شده بود و فقط نگاه معنای حرف دل بود... خالی که شد برخاست و عظم رفتن کرد... از گورستان که بیرون آمد سبک شده بود... و می دانست که غروب آن روز طلوعی دیگربود... پدرکه مرد٬تنهایی مادرماند ومشق های ناخوانده ی زندگی یک کودک... نوشته ی فرشته ک٬دوست گلم
ادامه مطلب
)![]()
![]()
۲- اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن .
۳- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن .
۴- چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن .
پسرها:
۱- توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن .
۲- توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن .
۳- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن .
۴- توي ماهيتابه روغن ميريزن .
۵- توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن .
۶- يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن .
۷- چند تا فحش ميدن .
۸- دنبال كبريت ميگردن .
۹- با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره .
۱۰- ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد! ) .![]()
۱۱- ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن .
۱۲- تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن .
۱۳- چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن .
۱۴- ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن .
۱۵- تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن .
۱۶- روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن .
۱۷- تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن .
۱۸- دنبال نمكدون ميگردن .
۱۹- نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن .
۲۰- دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن .
۲۱- نمكدون رو پر از نمك ميكنن .
۲۲- صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون .
۲۳- نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن .![]()
۲۴- بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه .![]()
۲۵- چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن .
۲۶- توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن .
۲۷- با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن .
۲۸- صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون .
۲۹- سريع برميگردن توي آشپزخونه .
۳۰- تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن .
۳۱- ماهيتابه رو ميندازن توي سينك .
۳۲- دنبال ظرفهاي مسي ميگردن .
۳۳- قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن .
۳۴- چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن .![]()
۳۵- ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن .
۳۶- چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن .
۳۷- ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه .
۳۸- روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن .![]()
۳۹- چند تا فحش ميدن و بلند ميشن .
۴۰- نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن .
۴۱- قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن .![]()
۴۲- چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن .
۴۳- با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن .
۴۴- پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن .
۴۵- نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش میدن![]()

![]()
![]()



