تبليغاتX
عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار

عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار

هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند

رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم

قصد این قوم غریب است بیا برگردیم

آن که یک روز دل به نگاهش دادیم٬خنده اش سرد و غریب است بیا برگردیم

عشق بازیچه ی شهر است ولی در ده ما

دختر عشق نجیب است بیا برگردیم

نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 1:11 توسط زهرا| |
 

دوان دوان و دامن کشان داری می آیی به میهمانی سفره ی خالیم

بیا و بگو که معبودم دوستم دارد٬

بگو که عاشقم است٬بگو که همیشه به یادم است

به یاد این تن خاکی و همیشه محتاج

بهار من٬بیا وارمغان بیاور خوبی ها و عشق را

باران من٬ باریدن آغاز کن و بشوی همه ی دورنگی ها و گناهان را

خورشید من ٬ بتاب بر ذره ذره ی تاریکی های خیالم

 و روشن کن آینه ی امید را

خدای من...تو...

تو فقط خدایم باش و همیشه همراهم

می دانی جز تو  زهرای کوچکت هیچ ندارد٬ هیچ...

هستی ام با تو٬فقط با تو معنا پیدا می کند 

نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 1:5 توسط زهرا| |
 

سوگند...

سوگند به هرچه قلب گرم است وهرچه سینه ی سرد...

به همه ی اقیانوسهای ثابت و نسیم های صامت

به سرشک قلوب منتظر وبه هوس های ولگرد

به احترام یک عاشق در مقابل معشوق تمنا شکن عجز ناپذیر

به هرچه زیبایی در بسیط طبیعت است

به نامردی همه ی قلب های شکیبا وجلال و مردانگی هرچه قلب ناشکیب

به آن هیچ که ایمان داری و

قسم...

قسم به همه ی صداقت وجودم در برابر وجود نامرد تو

آنقدر امشب حس نفرت تنم را دربر گرفته که اگر قدرت داشتم

قلب ساده ی بدبختم را که این چنین تورا از من می خواهد

در تک سینه زنده به گور می کردم

                                              "صاعقه"

نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 1:2 توسط زهرا| |

سلااااااااااااااام

همه شنیدن؟؟؟؟

دوستای گلم شرمنده یه مدت نبودم.الانم ریسه نریدا از خوشحالی!!!

تا سه شنبه بازم نمیتونم بیام. یه امتحان خیییییییییییییلی مهم دارم.

پامم دررفته نمیدونم چیکار کنم

واسم دعا کنید قبول بشم٬ 

  خوب؟؟؟

باشه؟؟؟

نشنیدم!!!؟؟

حالا شد بلند بگید دیگه اوااااااااااااااااااااا   !!!!

قربان همه تون

 

 

نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 0:59 توسط زهرا| |

من آن موج سرگردانم كه صخره ها فريادم را به سخره مي گيرند

و دريا همچون مادري كه فرزندش را از آغوشش براند،

...مرا به ساحل مي كوبد

من آن موج سرگردانم كه اوج مي گيرم ازهستي ام

تاببينم تمام زيبايي ونوررا اما،

...اما آسمان با مشت باد برسرم مي كوبدومن خسته ازاوج،رو به زوالم.

من آن موج سرگردانم كه ناميد از همه جا به آغوش دريا

  بازمي گردم،ولي،

...ولي دريا نيز مرا هيچ مي داندومرا گم ميكند در آبي بي كرانش.

كيست كه هستي مرا درك كند ونگويد كه بعد از هر اوجي سقوطي است...

كاش من آن سنگ ساحل بودم كه اگر تنها هم مي ماندم،

مي دانستم كه گهواره ي مرگم آغوش نرم شنها ي بي ادعاست...

"تنهاي شب زده"

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 0:55 توسط زهرا| |