عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند
تنهائيمو با خدا قسمت ميكنم "یادگاری زخمه" از نفس افتاده ام... وهنوز آواره ی کوچه های دلتنگی٬ سردرگمی٬ و پوچی ام به بودن عشق خندهام می گیرد٬ به حس یک عاشق... عظمت دوست داشتن برایم حقیر است از که بپرسم چرا؟ شاید خندهات بگیرد اما٬ حتی نمی دانم آن دخترک کوچک چگونه برای رفتن عشقش اشک ریخت؟ با خود می گویم مگر می شود؟ آخر چرا؟ چگونه دوستت دارم را معنا می کنند؟ من هنوز گم ام تنهایی من به بزرگی همه ی عشق های زیباست آری تنهایی خود عشق است من دلم می خواهد خلوتم را رز سرخی آزین بندد. حس لمس باران٬ تنهای تنها... حس نور مهتاب که آغوش گرمش پذیرای ماه غم زده اش است تکرار خاطرات کوچه٬ آن پیچک بین...وآن عشق ناب... و نفرت... چه کودکانه مشق نفرت را نوشتم٬ چه آسان هیچم کرد... و چه ساده گریه کردم باورم نمی شود٬ او من بودم؟ هنوز نقش آن پیچک صورتی در دفترم باقی ست.همان که مرز بین دو دیوار بود دیوار عشق و نفرت... و وقتی از آن دیوار گذشتم ٬ که دیگر پیچک صورتی ام خشکیده بود. به همین سادگی... کجایی کنون؟... صدایم کن... می شنوی؟؟ هنوز می لرزد این هجای خسته...این چندمین بهار بی توست؟؟ نمی خواهم بدانم. من تورا دارم٬ حس می کنم٬پس چرا سالها را به شماره درآورم؟ دلم برای صدای خسته ات تنگ است.نامم را صدا کن... عید است و من منتظر...عیدی من که یادت نمی رود؟ من همان زهرای کوچکم... می شود از تو بخواهم؟ آری. برایم از خدا نور بخواه که به همه ی تاریکی هایم بپاشم. برایم دلی پاک بخواه که برای همه بتپد گاهی گلایه هایم را ارزانی یادت می کنم بر من ببخشای٬شاید اگر بودی نمی توانستم گله کنم خداوندا دیری بود که قلمم نامت را ننگاشته بود کنون در پسین ساعت های یک سال٬چه بی پروا می لغزد به این سپیدی مطلق...!!! من بنده ام و تو معبود٬من می خواهم و تو عطا می کنی٬این را تو خود به من آموختی مهربانم طفلانی که اکنون سفره ی سبزینه ی خود را بر بستر بیماری گسترده اند٬ به امید نگاه لطف تو نفس می کشند دوستشان داری٬مگر نه...؟ دست شفای تو بهترین عیدینه ی آنهاست "و تو همدرد... دعای قلب پاک تو ٬ آهنگ شادی برای هر دل خسته ایست" " یا علی" داشت بهارشو با دوستاش تقسیم کنه٬ بیاد اینجاو این پست رو با تبریکاش گل بارون کنه. سبز باشید
به نبودن تو عادت ميكنم
تو كه رو خاطراتم خط كشيدي
بگو به كدوم جاده اي رسيدي
لعنت به اين سرنوشت جدائي
به من و به اين شعر آشنايي
تو كه بي گناهي تو تقدير عشق
دل منه كه شده اسير عشق
رفتنت سزاي گناه منه
شب رفتن، سهمه روز روشنه
همش ميگم خدا كنه برگردي
واسه دل خستم تسكين دردي
من بهونه گير هر روز توام
واسه چشم سيات شمع سوز توام
بازتنها به چشمات چله نشينم
انگار نه انگار كه زخمي ترينم
تنهائيمو با خدا قسمت مي كنم
دنيا رو بي تو قيامت مي كنم

دوستای گلم
مبارک هرکسی دوست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



