عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند
نه... اين قرارمون نبود، تو بي خبر بري من خسته شم كه تو، بي همسفر بري نه... اين قرارمون نبود من رنگ شب بشم، تو سرسپرده شي، من جون به لب بشم باور نميكنم اين تو، خود تويي اين تو كه از خودش بي خود شده تويي باور نميكنم عشق مني هنوز گاهي به قلب من سر مي زني هنوز وقتي زندوني تو هوس مثل پرواز تو قفس اين رسم همراهي نشد... اي هم نفس وقتي قلبت از من جداست سرگردونه، بي هم صداست انگار دستت با دست من نا آشناست باور نميكنم اين تو خود تويي اين تو كه از خودش بي خود شده تويي باور نميكنم عشق مني هنوز گاهي به قلب من سر مي زني هنوز باور نميكنم ... باور نميكنم... باور نميكنم... باور نميكنم...
روزهاي غريبي ست. بي اختيار دلتنگ مي شوم، بغض مي كنم، اين روزها بوي تو را مي دهد. بوي ترسي كه نبودنت را هرلحظه محكمتر به قلب كوچكم مي كوبيد. يادت هست؟ آه چه وحشتناك بود آن روز خاكستري. بغض آسمان با رفتن تو باريد.با نبودنت. با پروازت. ولي يادت هست كه دو تكه از بالهايت را به امانت گذاشتي؟؟ به اميد كه؟نمي دانم. ولي تو خدا را آن روزها حس كرده بودي و همين كافي بود كه براي رفتن شك نكني، حتي يك لحظه. مريمت دلتنگت است. صدايش كن. آنقدر بلند كه ديگر هيچوقت تنهايي را حس نكند. در همين روزهاي شوم بود كه سايه ي مرگ هر دم وبازدمت را تهديد مي كرد. و تو چه جسورانه به مرگ خنديدي. اما پنجه ي مرگ قوي تر از چشمان عاشق تو بود. نمي داني چه تلخ است وارث درد تو بودن. نمي داني كه نمي شود باور كرد تكه سربي گرم بتواند يك قلب عظيم را از تپش بازدارد. هيچ وقت باورم نشد كه صداي سوت ممتد قلب تو طنين سكوت آن اتاق وحشت را در هم شكسته باشد.نه... اين صداي خنده ات بود كه تو را به ابديت پيوند زد. نمي توانم بخواهم كه برگردي، برگردي و ببيني كه چه كردي ... قلب كوچك من از درد خفتن تو ورم كرد و مجبور شد تحمل كند تمام غم هاي عظيم دنيا را. كاش مي شد برگردي و ببيني كه من صادقترين بودم به قولي كه به تو دادم. كاش خاطرات بيشتري را با تو داشتم. ولي طنين صدايت را فراموش نمي كنم.هيچوقت فراموش نمي كنم. همان طور كه تو مرا به ياد داري. مي دانم كه هنوزتو نيز صداي كودكانه ام راكه تو را،" داداش را"، صدا مي كرد به ياد داري. ولي بي انصاف ديگر رويايت را از من دريغ نكن. بگذار بدانم اكنون اگر بودي، با من چگونه بودي... بگذار بدانم يك تكيه گاه بزرگ ديگر يعني چه... من به نامت، به يادت، به روحت، تكيه كرده ام. آبجي كوچولوي خود را به تنهايي ها وا مگذار. يك روز بعد از خلاصي و تامامي و فبها از دست هيدروليك... امروز كه چشمانم را گشودم ديگر اثري از افت انرژي ناشي از از شيرآلات و زانو نبود. ديگر مغزم از محدوده ي بحراني خارج گشته بود. مادر ، مادر...من توانستم دبي را منفي بدست بياورم. آه كه چه موفقيت بزرگي. مطمئنم كه حتي دارسي ويزباخ هم تاكنون به اين امر مهم دست نيافته بود. ولي ديرووووووز وااااااي. دچار پديده ي كويتيشن(به قول دانشمندان ماشين آلات،پديده ي كچلي، وقتي ورقه ي سوالات را در دستان خود مشاهده نمودم ديگر رنگ رخسارم به رنگ گوجه فرنگي هايي مي ماند كه دو سه هفته ي پيش زير پاهاي مباركم له گشتند. تازه فاجعه اينجاست كه بايد جريمه ي استاد املا را نيز بايد من بپردازم. البته از چند نهاد دانشگاهي براي امداد و وام رساني به فرد مذكور قول كمك گرفته ايم.چون با اين وضع غلط املايي ها احتمالا جناب دكتر ياسي حدود چند ميليون تومان ناقابلي ايشان را مقروض خواهند كرد. اااااه چقذه سخته آدم همش ادبي حرف بزنه. يادم باشه دوباره به ساناز بگم قضيه ي پرتاب كفش رو به صورت ادبي واسم توضيح بده. اون روز نمي دونم چرا از آسمون انگور مي باريد اونم كجا.؟؟تو كلاس مكانيك خاك..!!! خداوند درهاي رحمتشو به روي ما گشوده بود يا اينكه از اييييييييييينهمه بيش فعاليتي استاد به وجد آمده بود نمي دونم؟؟!!! ولي خلاصه وسط كلاس ييهوووو زير پاي خود دانه هاي انگور را حس كردم. آآآآآآآآآآآي ملت . از همين جا تهديد ميكنم كه اگه قسط اول رو تا همين دو روز آينده نده احتمال داره مدارك كافي و لازم ايشون رو به دكتر ياسي تحويل بدم.(همون غلط املايي هاي مبارك رو ميگمااااااااا). دلواپسو بي تابم باز امشبم بي خوابم ازت خبر ندارمو تا خود صبح بيدارم حس خوبي ندارم چشام همش به ساعته مي پرسم اين چه حسيه يكي ميگه خيانته... يكي ميگه خيانته... يكي ميگه خيانته... يكي ميگه خيانته... گوشيو بردار تا صدات يه ذره آرومم كنه اين نفساي آخره دلم داره جون ميكنه همش دارم فكر مي كنم دست يكي تو دستته دارم ميميرم اي خدا فكر ميكنم حقيقته کاش هرگز لب به سخن نمی گشودم... تنهای شب زده! کجایی؟ صدای خسته ام را می شنوی؟ تنهای من٬ تنهایی های مرا به که سپرده ای؟ ای منٍ من! تو را گم کرده ام دلتنگ کوچه های سرد و تاریکم که با تو طی کردم٬دلتنگ بوی یاس و عطر بارانم٬ دلتنگ آن قطره اشکی که تو دیدی و دیگر هیچ... تنهای من٬ تنهای تو زیر شلاق نامهربان روزگار مرگ عشق فریاد می زند.نمی شنوی؟؟ زمان در گذر است٬ گویی تشنه ی دیدن پایانم است٬ تشنه ی دیدن چشمان سرد و بی فروغم که خیره به مرگ است زمان همه ی سالیانم را به یغما می برد٬ بی هیچ صلاحی٬ ساده٬ آرام و موزیانه... زندگی را در انتظار زندگی طی می کنم٬مگر اکنون من زنده نیستم؟ این کدام زندگی ست که مرا همیشه به دویدن واداشته؟ کدام؟... انتظار...انتظار...انتظار... و روزی در همین انتظار به پایان خواهم رسید٬ تنهای تنها٬ در دل شب و شب نشینم٬ بی عشق... بی نور... بی صدا... گفتم چند وقته پاییز اومده بد نیست یه شعر از فروغ فرخزاد بنویسم تا ببینیم فروغ پاییز رو چی میدونه حالا این شما و این فـــــــــــــــــــــــــــــــروغ فرخزاد پاییز از چهره طبیعت افسونکار 

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)شده بودم.![]()
![]()
![]()
ولي من و دوستام به اين مهم نايل گشتيم و اوج ادب را در صحبت با هم رعايت مي نماييم.![]()
![]()
![]()
![]()
يكي به من بدهكاره و حسابشو صاف نميكنه آآآآآآآآآآآآي ملت ...!!!![]()
"
.jpg)

![]()

بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلودم
این جلوه های حسرت و ماتم را
پاییز ای مسافر خاک آلوده
در دامنت چه چیز نهان داری
جز برگهای مرده و خشکیده
دیگر چه ثروتی به جهان داری
جز غم چه میدهد به دل شاعر
سنگین غروب تیره و خاموشت ؟
جز سردی و ملال چه می بخشد
بر جان دردمند من آغوشت ؟
در دامن سکوت غم افزایت
اندوه خفته می دهد آزارم
آن آرزوی گمشده می رقصد
در پرده های مبهم پندارم
پاییز ای سرود خیال انگیز
پاییز ای ترانه محنت بار
پاییز ای تبسم افسرده
بر چهره طبیعت افسونکار

