عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند
به يادت كه مي افتم مي آیی و كنار دلتنگي مي نشيني. بوي لبخندهايت بي پناهي ام را خانه مي شود، و دستان آبيت تشنگي ام را دريا... به يادت كه مي افتم شاپرك ها را مي بينم و رهگذران را و پرستو هايي كه مهربانيت را آواز مي خوانند شاپرك ها و رهگذران تو را به خاطر دارند و مرا كه آن شب تو را به باران سپردم و تشنه با چند دانه اشك به خانه آمدم. امشب، شب باران سپاريت است لبخندهايت كنارم نشسته اند نمي دانم چرا اين همه باران مي بارد چون قرار نبود اينگونه بي قرارم كني قرار نبود باران ببارد و تو نباشي ... (يه شعر ناب از فرشته ي خوبم) پست آخرم تو یه سال عجیب.هر چی بود و هست خدارو شکر. باور اينكه يه سال ديگه اينجوري اومدو رفت واسم سخته.هنوز طعم شيريني هاي عيد پارسال يادمه.و حالا منتظر يه نوروز ديگم.86 هم رفت كه خاطره بشه واسم. اسمشو مي ذارم سال فرار. چون دوست داشتم فرار كنم ازش.تلخياش واسم يه دنيا بودنو تموم نشدني، خوبياش به فاصله ي دوتا نفس. مي خوام از اولش بگم تا آخره آخرش خوب شروع نشد، از همين موقع ها ديگه كم كم حال سالارم بدترو بدتر شد.گاهي يه نور اميد به بودنش اميدوارم مي كردو بعد يه تبر نااميدي تيشه به ريشه ي همه آرزوهام مي زد. دلم واسش تنگ شده...ياد اون مردونگي كه تو وجود بچه گانش بود ديوونم ميكنه. همون روزا بود كه از همه زندگي خسته بودم. از هركي كه ازم انتظاري داشت بدم ميومد.فك ميكردم كه چرا نميفهمن منو. چرا همه به فكر خودشونن.من با همه وجودم از خدا موندن سالارو مي خواستمو بقيه اينو نميفهميدن.من بي هيچ فك كردني فقط مي خواستم كه بمونه ولي... شايدم من زيادي حساس شده بودم دل هایی شكستم كه بلوري بود...نمي خواستم تو زندگي كم بياره.واسش آرزوي همه خوبي هاي عالمو داشتمو دارم.شب نشين قصه ها. قصه ي 87 داره شرو ميشه. واسه پرنور بودن قصه ي امسالت دعا خواهم كرد.خدا بنده هاشو تنها نمی ذاره. درست وسطاي فروردين بود كه يه خبر بد ديگه همه مونو ناراحت كرد. يكي از عزيزاي مهمون عيدمون بود كه دلش واسه خدا زودي تنگ شده بود.خيلي سخته بياي تو يه كشور غريب مهمون باشي. بعد اونوقت انقدر كارت گره بخوره كه نتوني چند روز زودتر برگردي خونه خودتو فرصت ديدن آخرين بار داداشتو از دست بدي.آره "سبينه" فروردين امسال داداششو از دست داد. اونم تو تصادف. چقد دختر شيريني بود.با اون لهجه و اعتقاداي قشنگ شهرش باكو.خونه ما كه بود يه ني ني تو راه داشت كه الان چند ماهه به دنيا اومده. خوشحالم كه سرش گرم اون شده."اسرا كوچولو تولدت مبارك." همون اولاي سال بعضيا كه فك مي کردم لايق دوستي هستنو خوب شناختم.کسایی که فقط اسم دوست رو یدک مي كشن. كه فقط ادعا داشتنو آخر سر پشت پا زدن به همه باورهايي كه تحويل دوستاشون ميدادنو بهشون افتخار مي كردن. كسايي كه فك مي كردن از همه چيز گذشتن و به همه چيز رسيدن مهمه...در حالي كه نمي دونستن از چي گذشتن و به چي رسيدن مهمه.خب كسي كه رفاقت واسش معني درسي نداشته باشه همينم ازش انتظار مي رفت. واسه كسي كه فك مي كردم دوست خوبي مي تونه باشه آرزوي موفقيت و يه خورده...فقط يه خورده وجدان رو دارم.من چه ساده فك ميكردم كه اسم رو آدما تاثير مي ذاره.فك ميكردم كسي كه هم اسم عزيزترين كس منه نمي تونه بد باشه. نمي تونه نارفيق باشه.اشتباه كردم.و ممنونم ازش كه اين تجربه ي خوبو يادم داد. ياد داد كه رو هر كس نبايد اسم دوست گذاشت.هميشه واسش آرزوي بهترينارو داشتمو دارم. چون مي تونه لايقش باشه ولي نمي خواد. رسيدم به 6 ارديبهشت. تازشم كش زير انداز من كه شد كش شلوار يكي هنوز بدستم نرسيده. همه سه ماه بهار من با ترسو اضطراب و عذاب وجدان از شكستن دل هايي گذشت كه مجبور بودم ناديده بگيرمشون.نمي فهميدن كه من تو وضعي نيستم كه بفهمم چي ميگن. دلم خيلي تنگ ميشد. خيلي مي گرفت. خيلي گريه مي كردم. با مرمرم امسال بيشتراز هر سال ديگه دوست شدم. ترم تابستوني خوب سرگرمم كرد. طوري كه كمتر بفهمم داره چه بلايي سرمون مياد باز. كمتر ياد روزاي طوفانيه زندگيم بيافتم كه بازم داشت تكرار ميشد.تو همه ي اين روزا دلم واسه سرو تنگ ميشد. شهريور كه رسيديم همه اميدوار شده بودن كه سالار خوب ميشه. همه چي داشت خوب پيش مي رفت. اون با همه وجودش مقاومت كرد داشت موفق ميشد.ولي چي شد كه آخرين دوره درمانيش ديگه خسته شد. خدا صداش كرده بودو اون نه نگفت. رفت... بعد رفتنش شده بودم يه روح...مات...شاكي...خسته...پر از سوال كه هيشكي جوابي واسشون نداشت جز خدا.كه خيلي خوب جوابمو داد و گفت كه هنوز واسه فهميدن حكمت كاراش خيييييييلي بچه ام. درست 28 شهريور يكي بهم يه چيز خوب گفت. منم آرزو كردم كه " خدايا !نيمه دوم رو سال من قرار بده، خوب، پاك، موفق، شاد...آمين" ماه رمضون خيلي كمك كرد. گرچه به شورو شوق سالاي قبل نبود. ولي از اينكه ميديدم آبجيمو اينقده آروم كرده خوشحال بودم.شباي قدر دوباره زندم كرد. دوباره چنگ زدم به ريسمان زندگي كه ولش كرده بودم. دانشگاه شروع شد. دكتر ياسي خاطره سازترين استاد اين ترم بود. ۹/۸/۸۶ بود كه به هر چي خوبيه شك كردم. فك كن يكي كه فك ميكني الگوته جلوت چه ترحم آميز بشكنه طول كشيد كه هضم كنم چرا!خوشحالم که مقصر نبودم. مي شكستم اگه مي دونستم كه باعث منم.یاد دادن بهم که از بدی های اگومم درس بگیرم نه اینکه ازش متنفر بشم. تو اين اوضاع خيليا كمك كردن. چه درسي و چه روحي. چون واقعا احتياج داشتم. من به فراموشي همه چي پناه آورده بودم و تو اين اوضاع تنها چيزي كه واسم مهم نبود درس بود.ممنونم از همه كسايي كه كمكم كردن. تو اين اوضاع يه عده كه شك ندارم به بزرگي خدا مي خندن خيلي اذيتم كردن.و خيلي چيزا يادم دادن باز.ولي همون خدايي كه به بزرگيش خنديدن يه روزي عجيب باز خواستشون ميكنه. شك ندارم. اون روز حتي به ذهن آدم نمياد كه ممكنه واسه چي اين اتفاق واسم افتاده باشه. مگه اينكه يه چيزي به اسم عذاب وجدان باشه تو درونشون كه يادشون بندازه يه زماني يكي رو بد جور اذيت كردن. گرچه ماه پيشوني نشكست، گرچه بدتر از اينارو هم ديده بود...ولي دلش آزرده شد.خداي خوبي دارم .همين كافيه واسه جواب همه كسايي كه نمي دونم چرا فك مي كنن وقتي حرفي واسه گفتن ندارن مي تونن ديگرانو واسه آروم شدن خودشون اذيت كنن. خاطره ي قشنگ روز 16 آذر و رفتن تو اون هواي وحشتناك به شناور واسه گرفتن چند تا عكس ناقابل هيچ وقت يادم نميره.ما ديگه كي بوديم بابا. از همون روز"خيلي دور" ازم خواست يه ماه نباشم. نمي شناسمش واقعا. ولي قلبم ميگه كه خيلي نزديكه بهم. بر عكسه اسمش.خواستش واسم عجيب بود. ولي يه حس ناشناس بهم گفت كه بي چون و چرا قبول كنم. مي دونستم كه واسه خاطر خودمه اين درخواست. واسه پيدا كردنه خودم، راهم، هدفي كه گم كرده بودم،تنهايي هام كه همش تو گلايه مي گذشت. سخت بود. خيلي سخت. ولي گذشت.دفترم و يه ستاره شاهد سردرگمي هامو دلتنگي هاي بي دليل و گريه هاي ناخوداگاهم بودن. واي انگار همه چي واسه حمله بهم آماده بودن. دي ماه ديگه اوج تحملم بود. يادمه يه روز واسه خدا اينطوري نوشتم: "خدايا!مگه چه عيبي داره الان بخوام پيش تو باشم؟مگه چه عيبي داره اگه بخوام زودتر بيام؟همين حالا! مي دوني كه مي ترسم از مرگ. چون گناهكارم. ولي مگه تو ارحم الراحمين نيستي؟مگه نگفتي بنده هاتو مي بخشي؟خدايا اين خيلي زياده كه بخوام الان پيش فروزان و امثالش باشم؟خيليه كه بخوام آزاد بشم؟شايد بگي قدر نعمتتو نمي دونم...ولي من بنده ي ضعيفي ام كه حتي از نعمتت واسه خودم گناه مي تراشم.عمري رو با عذاب دل شكستن زندگي كردن، عمري مايه ي عذاب كشيدن دلاي بي گناه بودن چه فايده داره؟آخ كه چه لذتي داره اينكه بدوني همه خيالشون از بابتت راحته! كاش اگه نباشم بدونن كه بايد دعام كنن!بدونن كه دل كوچيك ماه پيشوني زود مي ترسه، مي لرزه از وحشت تنهايي و فراموشي. ولي كيه كه يه عمر ياد من باشه؟يادش باشه كه هر هفته برام ياسين بخونه،واسه بخشيده شدنم دعا كنه؟اگرم قابل دونست گريه كنه...كسي نيست.وقتي عشق هاي بزرگ هم فراموش ميشن، يه خاطره ي كوچولو از يه ماه پيشوني چقذه مي تونه زنده بمونه؟" دوباره دكتر ياسي و دوباره يه ارودي خودموني. "بند" و اينبار واسه عكس گرفتن ار بند جديد در حال احداث. روز خيييييييلي خوبي بود. مخصوصا كه ناهاردوستانش وحشتناك چسبيد به همه مون.حالا بماند كه با يه مهندس عمران باسوادم اونجا آشنا شديم كه بهمون خيلي چيزا ياد داد. واقعا اون روز فهميدم كه بابا چقذه از دنيا پرتمو واسه چي اينهمه راجع به حوضچه آرامشو سرريزو بندو لوله هاي زهكش خوندم.آدم خيلي كيف ميكنه وقتي از نزديك ميبينه داره واسه چي عمرشو مي گذرونه. محرم بودو لبريز خواستن بودم. دلم هواي ماه كربلا رو كرده بود. فك ميكردم ازم دلگيره.فراموشم كرده. ولي هيچ وقت بهم نه نگفت وقتي از ته دل صداش كردم. تعطيلي امتاحانااااااا . مرمرم خونه ما بود آخه كه چقذه عصباني شده بود كه اونا تعطيل نيستن. يه دوست خوب، يه ستاره كوچولو، تو همه اين مدت كه غرق خودم بودم باهام بود. امتاحانا تموم شدن. خوب و بد. ولي خدارو شكر. زودي هم ترم بعد شرو شد. نمي تونم بگم خوب. چون دكتر ياسي نمي خواد بهمون هيدروليك انهارو بگه. نمي دونم چرا ولي مي دونم كه به ضررمونه. وااااااي بهترين استاد اين ترم فك كنم مهندس اسكويي باشه. اين ترم خيييلي يارو خيلي خوب تر شناختم. كسايي كه افسوس مي خورم كه چرا زودتر باهاشون دوست نشده بودم درست اول ترم جديد هم يه مهمون از فاميلاي استاد داشتيم.خيليا مي شناسنش. ولي حيف كه خيليا نديدنش.آخه برف و كولاك كه نذاشت همه بيان دانشگاه.خوشحالم كه اينجا واسش خاطره هاي خوبي به جا گذاشت.و اميدوارم بازم مهمون شهر ما بشه. الان آخراي سال 86 دارم مي نويسم واسه دل خودم. با اين همه حادثه ي بد. و گاهي حوادث خوب چه زود گذشت...چه زود تموم شد... دوست ندارم ديگه همچين سالي واسم تكرار بشه.به 87 يه جور عجيب ايمان دارم. مي دونم كه بازم مثل همه ي سال هاي 7 زندگيم يه سال خوب و پربار ميشه واسم. واسه همه عزيزامو دوستامو كسايي كه دوسشون دارم هم ميگم كه 87 سال خوبيه هااااااااا. دريابيدش. بوي عيد مياد.ولي از خونه ي ما فعلا كه بوي رنگ مياد.اه اه. اين همه تلاش واسه اومدن عيد كه بين مردمه اميدوارم مي كنه به زندگي عيد همه ي دوستاي خوبم، هم كلاسي هاي عزيزم و همه كسايي كه فك ميكنم به يادم هستنو به يادشونم از الانه الان مبارك.. سر سفره ي هفت سين اولين و اولين و اولين آرزوتون سلامتي همه عزيزانتون باشه. آخرينشم يه دعاي كوشولو واسه يه ماه پيشونيه ديونه. دلم واسه همه تنگ شده از همين حالاااااااااااا.اگه اومدينو اين طومار درازو وخوندين هرجاش كه تو خاطراتم شريك بودين واسم بنويسين، هر چند طولاني باشه،.يه روز همينارو كه مي خونيم يادمون مي افته كه ما هم روزگاري داشتيما. قربون همگي يا حق روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است. و هر كه آمد چيزي خواست. يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز. يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را. در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ. نه بالي و نه پايي ‚ نه آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت‚ تنها كمي از خودت را به من بده. و خدا كمي نور به او داد. نام او كرم شب تاب شد. خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي. و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك ‚ بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست. هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد. وقتي ستاره اي نيست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است. (برگرفته از آسمون،) به نام خدائي كه آب آفريد ز آب آمده زندگي را پديد چو يزدان به گيتي ره نو گشاد گياه و دد و دام و مردم نهاد همه تشنه آب پاك آمدند از او زنده بر روي خاك آمدند دو ذره که با هم بياهيختند ز مهر و خرد درهم آميختند سلام سلام. همه خوبن دیگه؟؟ روز دوشنبه روز برگزاری همایش بزرگداشت روز ملی آب هستش آدرس مکان برگزاریم که بالا نوشته! از همین جا از همه ی دانشجوهای مهندسی آب دانشگاه ارومیه که یه خاطره هایی رو با هر ورودی که بودن و هستن با گروه آب تقسیم کردن دعوت میکنم که تشریف بیارن. البته خیلیا دعوت شدن. حالا رسمی یا با با ایمیل. ولی مهم بودن با هم و بزرگ دونستن روز پاکی و حیات و زندگیه. روز دوشنبه منتظر یه حادثه ی قشنگیم. خوشحال خواهیم شد اگه این حادثه یه خاطره ی موندگارم بشه شقایق گفت با خنده : نه بیمارم ، نه تبدارم . اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم ، گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی ، نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی . یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود ، و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت ، ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته ، و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ، ز آنچه زیر لب می گفت. . . شنیدم سخت شیدا بود ، نمی دانم چه بیماری ، به جان دلبرش افتاده بود ، اما . . . طبیبان گفته بودندش : اگر یک شاخه گل آرد ، از آن نوعی که من بودم ، بگیرند ریشه اش را و بسوزانند ، شود مرهم برای دلبرش ؛ آندم شفا یابد . چنانچه با خودش می گفت : بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده ، و یک دم هم نیاسوده . . . که افتاد چشم او ناگه ، به روی من . . . بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من ، به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد ، و به ره افتاد . و او می رفت و من در دست او بودم ، و او هرلحظه سر را ، رو به بالاها ، تشکر از خدا می کرد . پس از چندی . . . هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت ، و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت ، به لب هایی که تاول داشت ، گفت : اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست ، به جانم هیچ تابی نیست . اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من ، برای دلبرم هرگز ، دوایی نیست ، و از این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما ، نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست او بودم ، و حالا من تمام هست او بودم . دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش ، تمام جان من می سوخت ، که ناگه . . . روی زانوهای خود خم شد ، دگر از صبر او کم شد ، دلش لبریز ماتم شد ، کمی اندیشه کرد ، آنگه . . مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت ؛ نشست و سینه را با سنگ خارایی ، زهم بشکافت ، زهم بشکافت . . . اما ! آه . . . صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد ، زمین و آسمان را پشت و رو می کرد ، و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد . نمی دانی چه می گویم ! به جای آب ، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد : بمان ای گل! که تو تاج سرم هستی ، دوای دلبرم هستی ، بمان ای گل . . . و من ماندم ، نشان عشق و شیدایی ، و با این رنگ و زیبایی ، و نام من شقایق شد ، گل همیشه عاشق شد!
از اینجا هم میگم مرمری جونم تولدت مبارک . 
![]()
واااااي كه چه روز خوبي بود. اولين اردوي كلاسيمون. چقد خيليا رو نمي شناخيتم. چقد با هم غريبه بوديم. و چقد دوست داشتيم اينجوري صميمي باشيمو نميشد.دست دكتر جهانگير درد نكنه كه اولين اردوي مارو رقم زد.![]()
از همين جا از فرد مذكور مي خوام كه زودتر كشو همراه هزينه ي ديركردش تحويل بده. لازمه آخه.!![]()
![]()
بي دليل. با بهونه.گاهي آني و گاهي بعد كلي فكر كردن.ولي هميشه كسايي بودن كه تنهام نذارن. شايد اونارم از خودم رنجوندم .خب چه ميشه كرد. از يه ديوونه ي ماه كه وقتي غصه داشته باشه ميره تو لاك خودشو هيشكي جز خودش نمي تونه كمكش كنه از اين بيشترم نبايد انتظار بره.![]()
آخه ديگه بزرگ شده.ديگه بچه نيست و احتياج به يه دوست خوب داره. كسي كه واقعا نگرانش باشه و بتونه كمكش كنه. باور داشتم كه اون فرد منم. و فك ميكنم اين طوريم شد.![]()
![]()
گفت امروز 182 روز از سال گذشته و 182 روز مونده به 87.يعني روز 183 سال بوديم.گفت بهم كه يه آرزو بكن.![]()
![]()
ديدن هم كلاسي هام خيلي خوب بود.آدم وقتي دوستاي خوبي داشته باشه زندگي واسش هيچ وقت بي معني نميشه. ممكنه گاهي گم بشه ولي هميشه يه دريچه ي نور هست.![]()
![]()
![]()
![]()
ولي پسراي محترم كلاس يادشون نره كه آخر سرم دخترا ميني بوس رو رديف كردناااااااااااا.گفتم كه بدونن همه!![]()
![]()
![]()
واي كه چقذه خوشحال شدم.همون شبش فك كنم به سي و پنچ شش نفر اس ا م اس زدمو به هفت هشت ده نفر تلفني حرفيدم. ![]()
ولي نمي دونستم كه تو اون 10 روز هيچي نمي خونم هييييچ!! .بدتر يادگرفته هاي كمم هم فراموش ميشن.
ولي خدا و دوستاي خوبم كمكم كردن. مديونشونم. مي دونن.( گرچه الان ازش دلگيرم.ولي ممنونم ازش)![]()
كم كم شناختمش ولي خيلي كمكم كرد. نمي دونم چرا حرفاشو گوش مي كنم ولي مي دونم كه آرومم ميكنه.واسش آرزوهاي قشنگ مي كنم هميشه.![]()
![]()
![]()
واي كه چقد اين مرد نازنينه. به هوشش واقعا حسوديم ميشه.من از همين حالا آلزايمر گرفتم ولي اون با اين سنش خيلي دقيقتر از ماشين حساب محاسبه ميكنه.و خيلي هم مهربووووووووونه هااااااااااا. من كه خيلييييي دوسش دارم.مي دونم كه همه هم دوسش دارن.![]()
![]()
![]()
.مي دونم كه مي دونن كيا رو ميگم.واسه آرزوي محالشم هميشه از خدا كمك خواستم واسش.شك ندارم كه محال محاله.خدا بزرگه.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
( هميشه بهترين دعا واسه خودمو بقيه رو عاقبت به خيري مي دونم)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



.jpg)

