تبليغاتX
عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار

عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار

هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند

 

چشم هایم را می بندم...

تو هستی ،با يك دنيا خواستن.

آهنگي گنگ نزديكتر مي شود...

براي كشتن چراغ آمده است.

پلك هايم را محكمتر مي فشارم...

و سرم را در آغوشت پنهان مي كنم.

مي ترسم كه...!

صدا نزديكتر شد...

صبح است و بايدچشم بگشايم

ترسم به حقيقت پيوست...

تو نيستي و من بالش كوچكم را سخت در آغوش كشيده ام...

گويي بوي تورا مي دهد...

شايد زمين،تحمل احساست را نداشت.

نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 23:21 توسط زهرا| |
سلام سلااااااااااااااااااااااااام!!!

خوش گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟به من که خیییییییییییییییییلی جای همه تون خالی .الانه الان دارم میمیرم از خستگیااااااا ولی ییهو گفتم بذار بنویسم دیگه..چه میشه کرد وقتی فوران میکنه نوشتنم نمیشه که جلو ایییییینهمه استعداد رو گرفت. نه استااااااااااااد؟؟؟؟

گفته باشم درسم نخوندمااااااااااااااااا امروز.قابل توجه کلیه دوستانی که می خوان این بچه تنبلو زرنگ کنن.

امروز یه عامله هم شولوخی کردمااااااااا.

اول اولش رفتیم و تو ترافیک شدیییییییید گیر افتادیم. جای همه عمو پلیساهم خالی که نزدیک هزارتا سبقت گرفتیم.اینجورینشیناااااا.بیشترش مجاز بود. قول میدم

رفتیم رفتیم رفتیییییییییییییییییییم بالاخره یک رودخانه ی خوشمل و یه کوه قشنگ و کشف کردیم که کنارش نشستن بنماییم و اگه بتونیم طبیعت رو خراب کنیم.بازم اینجوری نشینا. به جون خودم نباشه به مرگ خودم( نیدونم درس گفتم یا نه)همه آکشالارو آخر سر جمع کردیییییمآخ که چقذه بچه تمیزو نمونه ایم منقربون خودم بشم الهی!

سبزه ی هنری خودمم انداختم تو آب.رو ظرفش عکس موش و هفت سین نقاشی کرده بودمفقط یادم رفت عکس بگیرم بذارم اینجا که ببینین ذوق هنری بنده رواز خود سبزه هه گرفتماااااااا .دعوام نکنین!

برا شیفت اول ناهار این طفلکی های زیری رو نوش جان فرمودیم

Click for Full Size View

گفتم شیفت اول چون نوبت دوم که مال عصر بودو می رفتیم ده پیش ادامه ی فک و فامیل که اونجا پلاس بودن

آهاااان رسیدیم به جای مهیجحالا ناهاره رو خوردیم سه پیچ گیر دادم به جوانان حاضر که بااااید بریم کوه.و موفق هم گشتم. ولی یه مشکل کمی گنده داشتیم آخهباید از رودخونه هه رد می شدیم.

بعد کلی تفکر دو تن از جوانان رشید مذکر رو مامور کردیم که برن تو آب واسه ما پله درس کنن که رد شیم. اون طفلکا هم تا زانو شلوارارو زدن بالا و یا علی مدد تو آب یخ.دیگه چه میشه کرد وقتی دختر عمو و دختر عمه های گلی مث ماها می خواستم برن اونور که باید اونا هم فداکاری می کردن دیگه.

مصیبت اینکه رودخونه دوشاخه بود. تا وسط تونستیم رد شیمو برسیم به خشکی اول.(همون جزیره اول)ولی حالا بیا بعدیو رد شو دیدم که نمیشه دیگه باید کمر همت ببنیدم که وارد آب شویم.کفش ها و جوراب ها را در آورده و می خواستم که به اندرون آب...که ییهو داداشم داد زد زهراااااااااااااااااااا.وایسا دارم میامیه آخی گفتم و خوشحال شدم که نجات یافتم از غرق شدن.حالا بماند که گواهی شنا هم داشتماولی خب می دونین که .با اون گواهی تو تشت هم خفه میشم

خلاصه داداش گلم اومدو بنده را به کول مبارک گرفتو از آب رد کرد.البته از آنجایی که به من مقروضم بود وسط آب گفت من چقد بهت بدهکارم؟؟ منم گفتم اینقذه. گفت حالا هستم یا نیستم؟؟؟(اینا تهدیده ها!!دارین که)گفتم نههههه نیستی نیستی!خلاصه سرمایم پرید.

دوباره رفتیم رفتیم رفتیییییییییییییییییم تا رسیدیم وسطای کوهه که دیگه انقد باد شدید شد که نتونستیم بریم بالا.

موقع برگشتنم دوباره با مشکل رودخونه مواجه بودیم و اینبار داداشی محترم بنده قبل من رد شده بود رفته بود.مجبور شدم به پاهای خودم متکی باشم. یه یا علی گفتمو تا زانو رفتم تو آب.وااااااااای پاهام یخ زد و بی حس شد اننننقذه که آبه یخ بود.(اشاره کنم که کفش و جوبار نداشتما باز)

یک کمک فداکارانه هم به یه دختر کوچولو کردیم.البته من نه هااااااا.پسرعموم .ولی به اسم من تموم شد دیگهدمپایی دختر کوشولو افتاد تو آب بعد احسان هم که پتروس بودنش گل کرد پرید تو آب گرفتش. منم به زور ازش گرفتمو بردم دادم به دخملهاونم از من کلی تشکر نمود

بعدشم نزدیکای ۵ و ۶ بود که راه افتادیم رفتیم ده و شولوخی های دیگه رو ادامه بدیییییییییییم.

از جمله تاب بازی.اونم از نوع سنتی .( همون که  طناب رو از درخت گردو آویزون میکنن بعد پتو می ذارن روش هاااا. یکی هم خییییلی محکم هل میده هااااا.)البته کسی مارو محکم هل نداد چون همش دختر جماعت تاب بازی کردیم اول. که زورمونم نرسید

بعدش رفتیم میدون والیبال وسطی بازی کردیم( مردم میرن میدون والیبال فوتبال بازی می کنن ما هم...!)خب چیه؟اینجوری نگا میکنین والیبال بلد نبودیم دیگهههههههه

 ساعتای ۷ ،۸ هم شیفت دوم ناهار. که میشه گفت همون شام رو میل نموده و  نخود نخود هر کی ميره خانه ی خود شدیموووووووووو اومدیم خونمون

امیدوارم که به همه دوستای خوبم هم خوش گذشته باشه.هرکی دوس داشت یه تیکه از خاطره ی امروزشو برام بنویسه. میسییییی همتون

 

نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 23:7 توسط زهرا| |

نميشه ازش ننوشت وقتي نشسته تو آسمون و نگاهم ميكنه.

 

 نميشه ننوشت وقتي زير نورش حس رهايي ميكني.

 

هاي و هوي باد اين بار نقره فام ماه را به زلفك پريشان ماه پيشانيه قصه ي من پاشيد.

 

شيطنت باد اينبار قصه اي ديگر داشت.

 

قصه ي دختري تنها ، دلتنگ ، اما اينبار اميدوار و متبسم .

 

و آن دخترك با ماه تمامش دلش را قسمت كرد.

 

 دل در ازاي دل .اكنون دستانش قلب ماه را به وديعه دارد

 

 و ستاره ايي كوچك را براي چشمك هايي  شيرين...

 

                 

 

 

ماه من كامل شده باز.ماه شده.

 

اونم داره بهم يه اميد قشنگ رو تو اول سال هديه ميده.

 

از پنجره ي اتاقم ميشه به سلطه ي قشنگش رو حرير شب پي برد.

 

حاكم نقره اييه شبهاي سياه...

 

دلم براش تنگ شده بود.خيلي زياد.

 

نگاهش كه مي كردم يه فال حافظم گرفتم.

 

 برا دل خودمو خودش.خنده داره واسه خيليا، ولي ماه من دل داره

 

 يه دل قشنگ و عزيز...

 

دوش از جناب آصف پيك بشارت آمد       كز حضرت سليمان عشرت عشارت آمد

 

امروز جاي هركس پيدا شود ز خوبان        كان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد

 

آلوده ي تو حافظ فيضي ز شاه درخواه        كان عنصر سماحت بهر طهارت آمد

 

درياست مجلس او درياب وقت و درياب     هان اي زيان رسيده وقت تجارت آمد

 

 

انگار حافظم زير تلالو ماه عاشق تر ميشه.

 

 

 

روزای خوبیه.قشنگ تر میشه اگه بدونم یه مریضی شفا پیدا کرده. میدونم دلهای پاکی که میان

واسه دیدن ماه پیشونی خدای بزرگی دارن. دعا کنید واسه آروم شدن دل اونایی که الان نگران عزیزاشونن.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 20:49 توسط زهرا| |