عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند
دلم را در کوچه های شهری گرگ صفت گم کرده ام. کلمات دگر چون آب جاری نمی شوند بر مخمل ذهنم. مرا چه شده معبودا؟ پنجره ی احساسم را غباری سخت پوشانده که نور خورشیدو ماه را یارای عبورش نیست مهربانم! دلم را به دست تو می سپارم... از این خلوتکده ی ماتم زده نجاتش بده و به رنگ روشنی چشمانم زینت بده آرزوهایم را یک یک می نویسم و به نخ بادبادکی می بندم. شاید آنقدر بالا رود که همرنگ آسمان شود! شاید آنقدر نزدیکت شود که ... یادش بخیر... کودکی هایم را هنوز به یاد دارم. و آنهمه فکرهای شیرین که خدا آن بالای بالا در آسمان هفتم نشسته و مرا می نگرد آرزو می کردم بادبادکم از همه بالاتر رود و به دست خدا برسد... اکنون معبودم من همان کودکم... فقط کمی دل بی پروایم رنگ ترس و گناه گرفته کمی سر به زیرتر شده ام و شیطنت هایم را در صندوقچه ی خاطراتم قایم کرده ام معبودم من همان زهرای بازیگوش کودکی هایم هستم... یاری ام کن دوباره جرات آسمانی شدن را بیابم خدایا... حس کودکانه ی دوست داشتنت را کم دارم... پی افزود: مهربانم شکر... نمی دانم تاوان بود یا قضا و قدر ... ولی هر چه بود دوستم داشتی که زندگی ام را دوباره بخشیدی شُکر...


