عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند
رفت و به همه ی دنیا پشت کرد به زلالی و پاکی همین آبی که پاش نشسته رفت. رفت که آسمونی بشه. شاید این زمین خاکی لیاقت موندنشو نداشت.آره حتما نداشت آغوش آسمون جای فرزینه آب 84 هستش و بس. انگاری همین چند روز پیش بود.جلسه های اول ته کلاس نشسته بود و من همش فک میکردم که اهل تهرانه.ولی بعدانا فهمیدم نه هم استانی خودمه. بیشترین خاطره ها رو باهاش تو نقشه برداری داشتم.من صنم منیر پیام و فرزین هم گروهی بودیم. آخ که دلم آتیش میگیره از بیاد آوردن خاطره های اون روزا.چقد ما سه تا دست به یکی میکردیمو ترکی حرف می زدیم که پیام بلد نبود.چقد فرزین با تیکه های ترکی سربه سر پیام می ذاشت. آخرین روزی که دیدمش هیچ وقت یادم نمیره روزی بود که باید پروژه ی دکتر رضایی رو تحویل میدادیم. منو فرشته و ساناز و فرزین جلو کانکس تکثیر نشسته بودیم که دکتر رضایی بیاد.از هر دری داشتیم حرف می زدیم که یهو فرزین خشک شد و داد زد:" اینه ها دکتر رضایی!پس گفت سر جلسه ام دو ساعت دیگه میام دانشگاه آخه!!"بعد دویدن طرفش و پروژه هاشونو تحویل دادن بعد ازیه ساعت که دانشگاه بودیم و کلی با بچه ها حرف زدیم از هم خداحافظی کردیم فرزین گفت شمارم تو گوشی قبلیش بوده ولی گوشیش خراب شده و تا درست نکنه نمی تونه پیدا کنه شمارمو. منم گفتم به ایرانسلش اس م اس میدم که بیافته شمارم.و منو پیام داشتیم می رفتیم سمت کشاورزی. فرزینم رفت طرف ایستگاه دامپزشکی از اون طرف خیابون با صدای بلند صدامون کردو گفت:"اگه بدی ازم دیدید حلالم کنید" منم خندیدمو گفتم ما چهار سال از شما خوبی دیدیم خدایا باورم نمیشه هنوزم تو حسرت اون تلفنی ام که قرار بود بهش بزنم.آخه بعد از آخرین نظرش نگرانش شده بودم.ولی روم نمیشد زنگ بزنم. دیروز که فرشته با گریه بهم زنگ زد خشکم زد. هر لحظه می خواستم بگه که شوخی کردم باهات. دستام خشک شده بود فقط بعد از قط کردنم نشستم تو ماشین که بقیه برن خرید کنن و بیان.همه ی مسیرو با گریه رانندگی کردم... رسیدم خونه... عکس دسته جمعی مون روی میز کامپیوترم .. و بین بچه ها عکس فرزین... خدایا... یعنی این آدم الان نیست؟ باورم نمیشه کسی که اینقدر سرحال و شاد و مهربون بود چه جوری تو چند ماه از دنیا چشم بست خداحافظی ازت سخته برا همه همکلاسی هات سخته لهجه ی شیرینت رو هیچ وقت فراموش نمیکنم مهربونی و غیرتت رو فراموش نمیکنم. و هیچ وقت شمارتو از گوشیم پاک نمیکنم.هیچ وقت. تو همیشه برای آب هشتادوچهار زنده ای. با همون لبخند مهربونت توی ذهن تک تک ما حک شدی. خدایا تو بزرگی و همه کار های تو حکمتی داره. فرزین رو به تو می سپاریم. لیاقتش بهشت توئه. بیامرزش و هم ردیف ملائکت قرارش بده. زندگی حکمت اوست چند برگی را تو ورق خواهی زد مابقی را قسمت شنیدم سوره ی یاسین قلب قرآنه دوس دارم هرکی اومدو اینجا رو خوند و هر کی که یه لحظه یاد چشمای فرزین افتاد، برای شادی روحش یه بار سوره یاسین بخونه براش. به همه ی دوستان عزیزم تسلیت میگم... ------------------------------------------------------- پی نوشت:۲/۹/۸۸ دیروز با ده تا از بچه ها رفتیم ماکو برای خدا حافظی با فرزین سرمزارش که رفتیم به جای همه ی بچه ها باهاش خداحافظی کردم به جای تو ساناز به جای تو فرشته به جای همه...همه دکتر یاسی و همسرش با چند نفر از دانشجوهای مکانیک هم بعد از ما رسیدن. فرزین تنها نبود تنها نبود بچه ها وقتی خواهر و برادرهای مهربونش رو دیدیم.وقتی خواهر زاده های مهربونش رو دیدیم.فهمیدم که فرزین تا آخرین لحظه هم تنها نبود. کنارش مثه پروانه می چرخیدن کسایی که عاشقش بودن خدا فرزینو برا خودش سوا کرده بود.جای موندن نداشت خدایا همیشه تو به بنده های خوبت احسنت گفتی این بار ما بهت می گیم احسنت!چون گل قشنگی رو از بین ما سوا کردی و بردی خدایا .مواظبش باش به خاطر همه ی زجرهایی کشید تا بیاد پیشت خدا بیامرزش و بهشت رو نصیبش کن چند روز پیش مامان نزدیکای غروب ازم پرسید امروز چندشنبس؟ گفتم پنجشنبه مامان گفت منو ببر باغ رضوان.اولش گفتم نه الان ترافیکه ولی بعدش... دلم نیومد که دلشو بشکنم. گفتم زودی آماده شو بریم. رفتیم. دل خودمم گرفته بود. سر خاک که رسیدیم انگاری دلم خیلی قبل از من اونجانشسته بود... سنگ روکه شستم انگاری غبارازروزگار گذشتم برداشتم و دوباره همه ی صداها ولحظه ها برام زنده شدن مامان تو راه از بچه گی هات می گفت دادا. از اینکه چه جوری با کلی عذاب و درد به دنیا اومدی. از اینکه یه پسر سفید و تپل بودی. از بزرگ شدنت.از روزای شلمچه که رفتی و از دامادیو عروسیت... داداش؟تو چه کردی باهاش که الانم لحظه لحظهء پلک زدنت یادش نرفته؟ چه کردی که هربار سنگ قبرت رو بغل میگیره و می بوسه و از ته دل اشک میریزه؟ چه کردی که دیگه سخت توی خونت پا می ذاره که نکنه با دیدن جای دستات روی در و دیوار خونه ای که ساختی دردشو تازه کنه؟ چه کردی که الان بزرگترین آرزوش به خواب دیدن توئه؟ خوش انصاف.اونم ازش دریغ میکنی؟ گاهی فک میکنم نمی شناسمش.آینه ی دلش تیکه تیکه شده. این روزای پاییز بوی غربت میده .کم مونده به روز نحس زندگیمون... این روزا بود که یه خبر شوم ، طوفانی بپا کرد تو خونه ی کوچیک اما گرم ما. این روزا بود که من دعا کردن و خواستن از خدا رو با همه بچگیم یاد گرفتمو نمی دونم چراساکت اما از ته دل خدا خدا میکردم که بمونی. که نری. که تنهامون نذاری. آخه عاشق صدای گرم و مهربونت بودم وقتی با همه بزرگیت اسم منه کوچولو رو صدا میکردی. کم مونده به روز پر پر شدنت کم مونده به روزی که همه زندگیمو باختم. انگاری تو یه شب هم تورو ازم گرفتنو هم مادرو پدرمو. آخه اونا بعد تو دیگه همونای سابق نبودن. من اون روز با رفتن تو یتیم شدم... چون حتی دیگه نگاه مامان گرم نبود وقتی نگاهم میکرد... یخ بود...بی روح...سرد...مات دلم اندازه ی یه قرن گرفته بود. وقتی با مامان میام اونجا نمی دونم چرا نمی تونم گریه کنم. فقط به اون چشمای آشنای روی سنگ قبر زل می زنمو حرف می زنم تو دلم باهاش. نمی دونم حکمت خدا چی بود برای بردن تو. ولی از وقتی رفتی شدی همدرد همه ی لحظه هام. کسی که میشنوه و حرف نمی زنه. کسی که انگار شده اسطوره ی همه ی خوبی ها برام.ولی کمی بی وفا نمی دونم شاید خیلی به خدای خودت وفادار بودی که ترجیحش دادی به ما دادا پایین سنگت یه مرد خوابیده ما زمینی ها اسمشو نمی دونیم. من بهش میگم "مرد"چون همه ی معنای این کلمه رو داره. جونش رو داده بدون اینکه اسمش رو بگه به ما. الان تو می دونی اون کیه. کیه که وقتی پیشش میرم دلم سبک میشه. سلام آبجی تو بهش برسون.دوستای خوبی باشین تورو به اون خدایی که ایمان داری.تورو به همه ی باور هات...بیا دلم برات تنگ شده. به خدا تنگ شده... به کی بگم؟ خدایا صدامو می شنوی؟ آره... می شنوی پس همه چی رو می ذارم به حق خدایی و بندگی خودت و خودم... 

![]()



